یوسف شدی تا پس زنم شاه و زلیخایت شوم / در کنج زندان باشی و بی پرده شیدایت شوم
چنگی به گیسویم ببر، آتش بزن جان و تنم / من پیرهن را میدرم ، شاید که دنیایت شوم
از یک خم ابروی تو ، آواره ام بی روی تو / مست از نگاه و بوی تو ،تا باده پیمایت شوم
من آسمانی بی نفس،بی تو نشستم در قفس / دوراز منی و دسترس ،ای کاش نجوایت شوم
کنعان ندارد مشتری،قحطی زده بام و دری / ای پادشاه آخری باید که غوغایت شوم
ای گوهر نایاب من،هر شب میان خواب من /کم کن عذاب و تاب من،تا محو یمایت شوم
من سجده کردم پای تو،بر ماه جان افزای تو/ بر آن قد و بالای تو ،جادوی زیبایت شوم
هرچند بی آلایشی ،افزونیه بی کاهشی/ در قلب زارم خواهشی، ای کاش رویایت شوم
راهی شدم با هر قدم، از سر نشد مهر تو کم/ "آدم" شدی "حوا"صفت، یار فریبایت شوم؟
برچسب:
نویسنده: آبتین محمودی