خرید بک لینک

یوسف شدی تا پس زنم شاه و زلیخایت شوم / در کنج زندان باشی و بی پرده شیدایت شومچنگی به گیسویم ببر، آتش بزن جان و تنم / من پیرهن را میدرم ، شاید که دنیایت شوماز یک خم ابروی تو ، آواره ام بی روی تو / مست از نگاه و بوی تو ،تا باده پیمایت شوم من آسمانی بی نفس،بی تو نشستم در قفس / دوراز منی و دسترس ،ای کاش نجوایت شومکنعان ندارد مشتری،قحطی زده بام و دری / ای پادشاه آخری باید که غوغایت شومای گوهر نایاب من،هر شب میان خواب من /کم کن عذاب و تاب من،تا محو یمایت شوممن سجده کردم پای تو،بر ماه جان افزای تو/ بر آن قد و بالای تو ،جادوی زیبایت شومهرچند بی آلایشی ،افزونیه بی کاهشی/ در قلب زارم خواهشی، ای کاش رویایت شومراهی شدم با هر قدم، از سر نشد مهر تو کم/ "آدم" شدی "حوا"صفت، یار فریبایت شوم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 22:54

“چرا دل، تنگ می شود؟” هیچ تناقضی در حرف هایم نیست وقتی همزمان هم می گویم برو هم بیا یا وقتی می گویم بله و بعد می گویم نه چه کسی می تواند بفهمد: “نیمی از من دوستت دارد و نیمه ی دیگر رنج می برد” ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود: وقتی می گویم: “حق با توست” دقیقا یعنی دوستت دارم یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 17:45

از دریا میخوانم از عشق یک صدف در کنار دریای بی کران از غرور دریا از عشق بی کران صدف صدف مخفیانه به دریا عشق می ورزد و دریا غرق در موج هایش .. صدف قبل از جایگاهش در کنار ساحل در دل دریا بود ...خواند برای روح دریا...پس عشقت کجاست دریا؟ عظمت نامت کافیست؟ دریایی برای که؟برای موجهایت که مدام در دلت اشوب به پا میکنند؟ و یا صدفی که عاشقانه در دلت حضور دارد و از بی رحمیت دم نمیزند؟ نگاهی به صدف دلت کن مبادا آزارش دهی ...اشک ها قبل از جاری شدن به عرش خدا می روند و خداوند اشک ها را بی جواب نخواهد گداشت... صدف را به کنار ساحل بردی بی انکه بدانی قطره های اشکش بود که موج را درونت پدید آورد و تو ... غرور عظمتت تا کجا همراهت ماند؟ آری تو ماندی و غرورررر دلت و تنهایی صدف .........................................................................................نویسنده : سایهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 17:45

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام لانه ی بر شاخه های لاغرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده بجا بیت های روشن و شعله ورم را بادبرد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیرکردی نیمه ی عاشق ترم را بادبرد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وانشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد ارسالی از ...(fire man)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

گاهی سکوت می کنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی...

گاهی سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری...

سکوت گاهی یک اعتراضه و گاهی هم انتظار...

اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو

وجودت داری توصیف کنه

و این یعنی همون حس تنهایی…

“خسرو شکیبایی”

برچسب: سکوت و تنهایی, نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 10:23

بـه کعبـه گفتــ ـم تو از خــ ـاکی منــ ـم خاک چــرا باید بگـــردم؟ نــ ـ ـدا آمــد تو با پـــا آمـــ ـدی باید بگــ ــردی بــرو با دل بیــــ ـا تا من بگــ ـردم . . . دل نوشته های.......(fire man)ادامه مطلب

برچسب: هوسات كعب الاحواز,كعب غزال هدى اليداري,كعب الغزال هدى اليداري,كعب غزال هشيش,من هو كعب الاحبار,ما هو كعب العمل,من هو كعب بن زهير,من هو كعب بن مالك,کعبه همین جاست,من هو كعب بن الاشرف, نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:39

کاش می شد در نمازم عشق را دعوت کنم کاش می شد بهتر ازآن با خدا صحبت کنم کاش می شد یک شب از شبهای عمرم با خدا بی خیال از آب و نان در گوشه ای خلوت کنم کو مرادی، مرشدی یا خضرِ دانایی که من همچو موسی مدتی در محضرش خدمت کنم تشنه ام من تشنه ی آبی که اسکندر نخورد می رسم روزی به آن اما اگر همت کنم ترسم آخر مثل دل هایی که دورند از خدا من به این دل مردگی های خودم عادت کنم باید امشب شوق رفتن در سرم پیدا شود کوله بارم کو؟ که از “من ” تا ” خدا ” هجرت کنم کو مسیرم ؟ هجرت و سجاده ام ؟ تا بعد از این لحظه های خلوتم را با خدا قسمت کنم شهر سر تا سر پر از پس کوچه های غربت است می رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 9:24

گاهی چه دلگیر می شوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ می شود گاهی از حکمتش شاکی و گاهی راضی گاهی مشکوک و گاهی مجذوب عدالتش می شوی گاهی از رگ گردن به تو نزدیکتر و گاهی دور می شود از تو گاهی قدرتش در لبخند تو جاری می شود و گاهی در گریه ات ..خدا همان خداست اما کاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم...ادامه مطلب

برچسب: خدا همان خداست, نویسنده: آبتین محمودی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 9:24

صفحه بندی